تبليغاتX
((جاغوري))

((جاغوري))

نبشته های من

تقریبا همه موافقان و مخالفان دولت آقای احمدی نژاد این حقیقت تلخ را تایید می کنند که مسئولین و برنامه ریزان اقتصاد کشور ما هم از درک مشکلات زیر بنایی اقتصادی کشورمان عاجزند و هم از حل نابسامانی های روبنایی آن. علیرغم حراج بی سابقه نفت یامفت خوزستان و درآمد هنگفت بی زحمت و بی درد سر هفتاد میلیاردی آن برای دولت فعلی ـ چرخ تولید و اقتصاد مولد در کشور مان بطور کامل از کار افتاده و جای آن را اقتصاد دلالی و مشاغل انگلی مانند واردات بی حساب و کتاب و خرده فروشی کالاهای ارزان و بنجل خارجی گرفته است.دولت نه توان سرمایه گذاری جدید و تولید کار جدید در کشور را دارد و نه قادر به اتمام طرح های تولیدی و عمرانی بجای مانده از دوران رفسنجانی و خاتمی است.جالب این جاست که درآمدش نسبت به زمان رفسنجانی هشت برابر و نسبت به دوران خاتمی چهار برابر شده است.بیشترین بخش از گنج باد آورده نفت خوزستان صرف هزینه های جاری و طرح های غیر تولیدی و هزینه های انسانی وزارت خانه ها و سازمانهای وابسته به دولت شده است.

چنین سوء مدیریتی البته اثرات فوری خودش را نشان می دهد. تورم بالای بیست در صد از یک سو و ایجاد نشدن شغل های جدید در کشور از سویی دیگر باعث رشد نرخ فقر و از آن بدتر نرخ بیکاری در کشور شده است.به آمارهای رسمی نمی توان اعتماد کر د اما کارشناسان مستقل تخمین می زنند که بین سه تا شش میلیون نفر بالای ۲۵ سال در ایران بیکار هستند. یعنی مطلقا منبع درآمدی ندارند. تازه این رقم شامل زنان خانه دار و دانشجویان نمی شود.

دولت فعلی و مقامات اقتصادی اش که خود را در بن بستی هولناک گرفتار می بینند برای خلاص شدن موقت از شر بحران بیکاری یا لااقل کاهش نرخ آن در کشور هم که شده دست به عملی زده اند که با معیار های فرهنگی و اخلاقی ما ایرانیان چیزی جز یک کار زشت نیست.برنامه آقایان اخراج یک میلیون نفر از افغانی های مقیم ایران است. دلیلی هم که برای این کار ذکر کرده اند این است که این افغانی ها کار غیر مجاز می کنند و بازار کار را از دست کارگران ایرانی ربوده اند.یکی از مسئولین این برنامه صراحتا می گفت با اخراج افغانی ها یک میلیون فرصت شغلی ایجاد خواهد شد.همه می دانند که در علم اقتصاد به چنین کاری ایجاد شغل جدید نمی گویند.

گفته می شود که بیش از یک میلیون افغانی در ایران به عنوان آواره جنگی زندگی می کنند.دولتی که از حل مشکلات و بدبختی هایی که خودش برای مردمش ایجاد کرده است ناتوان است ـ برای گریز از جوابگویی به افکار عمومی در به در دنبال کسی می گردد تا به عنوان مقصر به مردم معرفی کند. زمانی رسم بود که همه گرفتاری ها را به گردن آمریکای جنایتکار و صدام یزید کافر و منافقین کوردل می انداختند. حالا دیواری از دیوار افغانی ها کوتاه تر نیافته اند.مردمی مظلوم و بی کس.

بیش از سی سال است که صد ها هزار و بلکه میلیونها افغانی برای عمران و آبادی کشور ما زحمت کشیده اند و عرق ریخته اند.سخت ترین کار ها را در بد ترین شرایط و با حد اقل مزد انجام داده اند.کارهایی که هیچ ایرانی رغبتی به انجامش نداشت را با کمال میل انجام می دادند.کارفرمایانی که از شرافت انسانی بهره ای نبرده بودند( وتعدادشان هم کم نیست) از موقعیت کارگران افغانی شان نهایت سوءاستفاده را کردند و می کنند.چون افغانی ها اجازه کار نداشتند حق اعتراض به هیچ ظلمی را هم نداشتند.حق بیمه و خدمات درمانی ندارند.در حین کار دشنام می خورند.کتک می خورند و هر گاه که کارفرما اراده کند اخراج می شوند.

از این یک میلیون افغانی که گفته می شود در ایران زندگی می کنند صدها هزار نفرشان بچه هایی هستند که در ایران به دنیا آمده اند.آنها در ایران بزرگ شده اند و اخلاقا و وجدانا ایرانی هستند.زادگاه آنها و وطن آنها ایران است اما از همه حقوقی که بچه های ایرانی دارند محروم هستند فقط به این جرم که بدرشان افغانی است.حتی اگر مادرشان هم ایرانی باشد باز طبق قوانین ظالمانه ایران بیگانه محسوب می شوند.بچه های افغانی حق رفتن به مدرسه و سوادآموزی را ندارند.اگر بیمار شوند حق استفاده از امکانات درمانی را ندارند و بیشترشان می میرند.

بچه های افغانی در ایران از همان سنین خردسالی مجبور هستند که در کوره های آجربزی یا مزارع سبزی جات مثل آدمهای بزرگ کار کنند و اگر بخت یارشان باشد در خیابانها کفش رهگذران را واکس بزنند. زنهای افغانی در بسیاری از شهرهای ایرانی جرات بیرون آمدن از خانه های محقرشان را ندارند چون در چنین وضعیتی ربودن و حتی زورگیری علنی یک دختر افغانی چندان خطری را متوجه متجاوزین نمی کند.

مقامات کشور ما به صراحت گفته اند که برای مجبور کردن افغانی به خروج از ایران آنها را تحت فشار های گوناگون قرار داده اند.اینها فشار نیستند.آنچه که بیان شد یک شکنجه دسته جمعی است.اسم طرح جدید بر ضد افغانی های نگون بخت را گذاشته اند ( جمع آوری و طرد افاغنه). واژه جمع آوری را برای زباله ها بکار می برند نه انسانها . کلمه طرد هم برای دور کردن موجودات منفور و کثیف استفاده می شود و نه بیچارگانی که از جور زمانه به امیدی به در خانهء ما آمده اند.

بعد از ویرانگری های مجاهدین و حکومت طالبان تا کنون کشور افغانستان نه آبادی به خود دیده است و نه امنیت.حتی کابل و هرات هم امنیت ندارند چه رسد به دیگر نقاط دور افتاده آن کشور.خانواده های افغانی که در ایران زندگی می کنند بیشتر از اهالی همین دهستانهای دور افتاده افغانستان هستند.کسانی که از ایران رانده می شوند مجبورند به روستاهایی برگردند که در آنها نه آب هست و نه برق و نه دارو و نه کار ونه امنیت و نه هیچ!

دختران افغانی که در ایران به دنیا آمده یا بزرگ شده اند دیگر نمی توانند در دهستانهایشان مثل بقیه دخترهای افغانی زندگی کنند چون اخلاقشان و روحیه شان و طرز تفکرشان ایرانی شده است.جامعه افغانستان چنین دختر هایی را عموما طرد می کند. بسیاری از این دختر ها بعد از چندی خودسوزی می کنند و غریبانه می میرند.

بسیاری از بچه های افغانی که در ایران به دنیا آمده یا بزرگ شده اند نیز وقتی به روستاهای جنگ زده خود در افغانستان باز می گردند چون جنگ را تجربه نکرده اند توان مواظبت از خود در مواقع خطر را ندارند.خدا می داند که چه تعداد ازاین بچه ها که اخلاقا و و جدانا ایرانی هستند روی مین می روند و کشته می شوند.یکی از مسئولین افغانی به کنسول ایران در هرات گفته بود اگر می خواهید از شر این بچه ها راحت شوید آنها را در همان ایران بکشید دیگر چرا به افغانستان می فرستید تا روی مین ها بروند و تکه تکه شوند؟

عموم مردم ایران به افغانی ها بدبین هستند بی آنکه برایش دلیل منطقی داشته باشند.نرخ جرائم در بین افغانی های مقیم ایران نسبت به خود ایرانی ها هشت برابر کمتر است . حتی کهنسالهای آنها کار می کنند اما هیچگاه گدایی نمی کنند.این مطلب را چهار سال قبل فرماندار کرج به روزنامه ها گفت.او گفت که چقدر خانواده های افغانی که مقیم ایران هستند شریف و نجیبند ولی حرفهایش انعکاسی نداشت.

یک مرد افغانی که مثلا در اصفهان یا زابل یا شیراز یا مشهد چاه مستراح تخلیه می کند و نان آور شش سر عائله است بعد از ۲۵ سال زندگی در ایران به کجا برگردد؟ دست بچه های کوچولویش را بگیرد به کجا ببرد؟ در ایران با هر زجر و بدبختی که هست و با تحمل هر توهینی و هر تحقیری هم که شده شب که می شود لااقل یک لقمه نانی هست که با هم بخورند اما در افغانستان این لقمه خالی هم یافت نمی شود.ایران البته بهشت افغانی ها نیست. نام بیجه را به خاطر دارید که چندین بچه را بعد از تجاوز به آنها کشته بود.در جریان محاکمه بیجه چهار گروهبان و افسر نیروی انتظامی را هم به دادگاه احضار کردند تا جواب بدهند که چرا گم شدن این بچه ها را به مرکز گزارش نکرده بودند.جوابشان باعث شرم همه کسانی شد که آن را شنیدند: گزارش نکردیم چون خود خانواده هایشان دنبال کار را نگرفتند..چون افغانی بودند.. خانواده هایشان اجازه اقامت نداشتند ..ترجیح دادند یک بچه شان را از دست بدهند ولی حضورشان در کوره های آجربزی لو نرود و همه خانواده از ایران اخراج نگردند..

من با دولت اسلامی ایران حرفی ندارم.من اصلا با هیچ حکومتی حرفی ندارم.صحبت من با خودمان است.میلیون ها ایرانی که به اروبا و آمریکا و استرالیا مهاجرت کردند بعد از چند سال تابعیت آنجا راگرفتند و در حال حاضر با حقوقی برابر با دیگران در کشور جدیدشان زندگی می کنند.اما افغانی ها بعد از سی سال زندگی در ایران و خدمت به ایران و جان کندن برای عمران و آبادی ایران حالا باید ( جمع آوری و طرد) بشوند.چرا کسی حرفی نمی زند؟ مگر ما ادعا نمی کنیم که بنیانگزار حقوق بشر و مهد انسانیت بوده ایم؟ رفتاری که با افغانی ها می کنیم چه چیزی را نشان می دهد؟ وقتی که حکومت ما با این بیچارگان اینچنین رفتار می کند سکوت ما نشانه چه چیزی است؟ برخورد ما با کودکان معصوم افغانی مصداق عینی نژادبرستی و بی رحمی است. مگر افغانی ها انسان نیستند؟ مگر بچه هایشان و دختر هایشان و زنهایشان انسان نیستند؟ مگر اینها در کشور ما بدنیا نیامده اند؟ مگر اینجا بزرگ نشده اند؟ برای ایرانی بودن مگر چه شرط اخلاقی و انسانی هست که این کودکان معصوم و محروم و مظلوم ندارند؟

چرا برای کودکانی که اینگونه در بیابانهای افغانستان آواره می شوند و بی صدا می میرند کسی کاری نمی کند؟ چرا کسی حرفی نمی زند؟

http://www.persianblog.com/posts/?weblog=nakhodayepir.persianblog.com&postid=6767708
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:40  توسط علي اصغري  | 

دوستان امروز دردانشکده باقر العلوم قم طلاب جا غوری گرد هم امده بودند برای اینکه طلا ب بتواند از انسجام درمیان طلاب جا غوری که واقعا احساس نیاز می شد بر خوردار شوند در این جلسه نمایندگان از میان طلا ب نامزد شدند وبعد به هجده نفراز طلاب که اکسرشان طلا ب شایسته بودند به عنوان شورای مرکزی رای دادند درضمن از این جلسه عکسهای گرفته ام که امید وارم خوشتان بیاید نظر را فراموش نکنید
http://tinypic.com/rlaque
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 23:2  توسط علي اصغري  | 

سلام دوستا ن خوبم امید که موفق باشید عزیز ان این روز ها اخبار مهم که از افغانستا ن گزارش میشود شروع به کار پارلمان می باشد که جا دارد این موفقیت را به مردم عزیز افغانستان تبریک گفت  . در این گیردار مسله که زهن مرا مشغول کرده سیاست بازی رهبرا ن ماست  اقای محقیق اگه با رای اکثریت به پارلمان راه پیدا میکند  واگر درتحولات های مهم مردوم ازایشان حمایت میکند به خواطر حمایت ایشان از ارمان ملت ماست  متاسفانه در حمایت ایشان از سیاف هیچ توجیه به نظر نمی رسد امید که ایشا ن حرف برای گفتن داشته باشد                           

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 20:54  توسط علي اصغري  | 

استقرار وضعيت جديد در افغانستان پس از سقوط طالبان، در كنار تأثير بر ساير حوزه هاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي، چوكات بازيگران قدرت، يعني احزاب سياسي را نيز متأثر ساخته است. هرچند كه اكثر اين احزاب سياسي همچنان بر اهداف و راهكارهاي پيشين شان به عنوان يك آرمان مقدس تأكيد مي ورزند، اما به تغيير و تبديل جوّ سياسي و اين موضوع نيز بي توجه نبوده اند كه پس از اين قاعده بازي سياسي به مقداري زيادي تغيير يافته است. به تعبير ديگر آنان تغيير فاز از وضعيت آنارشيك جنگي به وضعيت استقرار نظم و بازي دموكراتيك را به خوبي دريافته اند و به همين علت هركدام به فراخور توانايي شان تلاش دارند خود را با وضعيت جديد تطبيق داده و حداقل در ظاهر هم كه شده بازي در چوكاتِ متد هاي جديد را بپذيرند. از سوي ديگر، تأثيرات يادشده هم به لحاظ تفاوت ماهيت ساختاري اين احزاب با نيازهاي جديد و هم بدين لحاظ كه اين تأثيرات بسيار ناگهاني و در كوتاه مدت اعمال گرديد، براي تعدادي از احزاب موجود فعلي بسيار شكننده بوده است. بطوري كه برخي از اين احزاب عملاً با فروپاشي تشكيلاتي روبرو گرديده و در واقع موجوديت فيزيكي و عملي شان را از دست داده است.<BR>حزب وحدت اسلامي افغانستان يكي از احزابي است كه با يك پست وزارت و يك پست معاونت رئيس دولت در كابينه افغانستان حضور دارد. اين حزب از ده سال به اينطرف، يعني از ابتداي پيروزي مجاهدين به رغم نوسانات زياد در ميزان قدرت و حضورش، همواره نقش اصلي نمايندگي هزاره ها را در معادلات سياسي افغانستان- چه در قالب جنگ و چه در قالب توافقات سياسي- بازي كرده است. در اجلاس بن كه منجر به روي كار آمدن دولت موقت گرديد، باز هم حزب وحدت در كنار ساير اجزاب كوچكتر هزاره ها به عنوان نماينده اصلي در دولت شناخته شد. همانطور كه در ابتدا گفته شد، تغييرات ناگهاني يك سال گذشته بر ساختار و بافت تشكيلاتي، اهداف و برنامه ها و راهكارها و طبعاً بر ميزان قدرت سياسي اين حزب نيز تأثير گذاشته است. اما اين حزب در شرايطي كه تقسيم مراكز قدرت در ساختار حكومت بر مبناي تقسيمات و سهم قومي صورت مي پذيرد، و با درنظرداشت تغييرات اخير و پيدايش نيازهاي جديد، تا چه اندازه مي تواند نقش سنتي خود يعني نمايندگي هزاره ها را در معادلات سياسي حفظ كند؟ به بيان ديگر، اين حزب تا چه اندازه مي تواند خود را مطابق با نيازهاي جديد و نيازهاي آينده افغانستان بازسازي كند و از اين راه مدافع و تأمين كننده حقوق سياسي هزاره ها در ساختار حكومت باشد؟<BR>قبل از پرداختن به جواب اين پرسشها كه موضوع اين نوشته است، دو مطلب، يكي چرخش معادلات سياسي افغانستان بر مدار تقسيمات قومي، و ديگري قائل بودن نقش نماينده اصلي هزاره ها در ساختار حكومت به حزب وحدت در شرايط فعلي، به عنوان پيشفرض هاي پذيرفته شده در اين نوشته در نظر گرفته شده است. اين پيشفرضها بر مبناي واقعيت هاي موجود استوار مي باشد و طبيعي است كه چنانچه شرايط سياسي افغانستان از حالت تقسيمات قومي به وضعيت فراقومي تغيير يابد و يا ميزان قدرت اين حزب تغيير پيدا كند، اين پيشفرض ها نيز سنديت خود را از دست خواهد داد:<BR>اول- بدون اينكه ديدگاه فراقومي را به عنوان يكي از مؤلفه هاي اصلي در جهت رسيدن به وحدت ملي در افغانستان از نظر دور داشته باشيم، و با توجه به اينكه نهادينه شدن ديدگاه فراقومي در هر جامعه اي- بويژه جامعه سنتي و قوم سالار افغانستان- نيازمند يك فرايند تدريجي و طولاني مدت است، بر مبناي واقعيت هاي موجود و بدور از شعارهاي يوتوپيايي، نگارنده اين نوشته به اين باور است كه در شرايط حاضر تقسيم عادلانه مراكز قدرت در ساختار حكومت بر مبناي سهم اقوام يا مشاركت عادلانه همه اقوام در ساختار قدرت، تنها راه مناسب براي حفظ آرامش و عبور از دوره گذار به دوره استقرار نظم و قانون و جامعه فراقومي و شايسته سالاري و نهايتاً شكل گيري وحدت ملي مي باشد. پيشاپيش، جواب نگارنده بر انتقاد احتمالي وارده مبني بر اينكه «تقسيم ساختار حكومت بر مبناي تقسيمات قومي با شكل گيري وحدت ملي مغايرت دارد»، اين است كه اين مكانيزم به خودي خود هيچ تضادي با شكل گيري وحدت ملي ندارد، بلكه اين استفاده ناصحيح، يعني تقسيمات ناعادلانه و نابرابر از اين ابزار است كه منتهي به نارضايتي اقوام و عدم شكل گيري وحدت ملي مي شود. براي توضيح اين واقعيت از كشور سوئيس به عنوان نمونه مدد جسته مي شود. امروزه سوئيس يك كشور توسعه يافته است، اما همين كشور، توسعه سياسي، اجتماعي، فرهنگي، و صنعتي خود را مديون و مرهون يك تقسيم عادلانه و رضايتبخش براي همه مليت هاي اين سرزمين (آلماني تبار، فرانسوي تبار، ايتاليايي تبار و …) به واحدهاي سياسي خودمختار (كانتون) مي باشد.<BR>دوم- چنانچه در ابتدا گفته شد، در اين نوشته حزب وحدت بدليل نقش فعال و مهمي كه در تحولات بعد از پيروزي مجاهدين داشت و با درنظرداشت اينكه در حال حاضر اكثر مناطق هزاره جات، از جمله باميان را در كنترل دارد، قدرتمندترين حزب هزاره ها و در نتيجه نماينده اصلي آنان در عرصه سياسي شناخته شده است.<BR>حال، بر ميگرديم به سؤال اصلي كه به اين صورت مطرح گرديد: آيا حزب وحدت قادر خواهد بود كه مطابق شرايط جديد ساختار و تشكيلات خود را نوسازي كند و از اين راه نماينده منافع هزاره ها در عرصه سياسي افغانستان باشد؟ نگارنده با مبنا قرار دادن استدلالاتش در سه بخش (پوسيدگي ساختاري، بن بست تئوريك و از دست دادن پتانسيل نوسازي و بازسازي تشكيلاتي، توقف چرخش نخبگان) معتقد است حزب وحدت چه در حال حاضر و چه در آينده قادر نخواهد بود نقش قدرتمند و شايسته اي در اين راستا بازي كند:<BR>1- پوسيدگي ساختاري<BR>زيربناي ساختاري و تشكيلاتي حزب وحدت بطور عمده متأثر از دو عامل بوده است: اول، دوازده سال پيش هنگاميكه حزب وحدت شكل گرفت، هنوز جنگ مسلحانه گروه هاي مجاهدين عليه حكومت كمونيستي به پايان نرسيده بود و متأثر از چنين فضا و نگرشي، اين حزب نيز مانند ساير احزاب موجود در افغانستان ساختار تشكيلاتي اش را بر مبناي شرايط جنگي استوار ساخت. با يك نگاه كلي به اساسنامه حزب وحدت، آنچه كه بيش از همه چيز بارز است، تأكيد بر مقاومت مسلحانه عليه نظام كمونيستي و برقراري يك حكومت اسلامي در افغانستان مي باشد. به تعبير ديگر، در آن شرايط هيچ مكانيزمي در ساختار تشكيلاتي اين حزب تعبيه نشد تا در فرداي بعد از سقوط حكومت كمونيستي سازگاري راهكارها و اهدافش را با شرايط جديد تضمين كند. دوم، حزب وحدت برآيند انحلال و سپس توافق هفت حزب متفاوت هزاره ها مي باشد. شكل گيري حزب به اين شيوه قبل از همه چيز، رهبران آن را ملزم ساخت تا براي حفظ يكپارچگي آن، پست هاي مديريتي حزب را بر مبناي حق و سهم احزاب قبلي تقسيم نمايد. مديريت حزب بر مبناي اين مكانيزم خلائي را در بافت تشكيلاتي اش پديد آورد كه هيچگاه پر نشد. در ظاهر، هفت حزب از احزاب هشتگانه منحل شده بودند، اما حوادث و انشعابات سالهاي بعدي به خوبي نشان داد كه در واقع اين احزاب نه تنها منحل نگرديده اند، بلكه هركدام به فراخور منافع حزبي، «وحدت» را تبلور يافته در ديدگاه و تفسير خود مي پندارند.<BR>اصولاً از همان ابتدا حزب وحدت توسط كساني شكل گرفت كه بدون استثناء همگي داراي پيشينه طلبگي بودند. هيچكدام از افراد يادشده داراي تحصيلات عالي دانشگاهي نبودند و اينان از يكطرف به دليل ديد و تحليل محدودي كه از تحولات پيچيده و مدرن امروزي داشتند، و از ديگر طرف مطابق با اين آموخته ها، در اداره حزب بر راهكار هاي خودجوش، بسيجي وار و توده اي بيشتر تأكيد داشتند تا بر نظم و انضباط و مقررات محكم سازماني و حزبي. اين شيوه تا زماني كه جنگ مسلحانه عليه نظام كمونيستي ادامه داشت تا اندازه اي مي توانست بر نارسايي هاي ساختاري حزب سرپوش بگذارد، اما به محض فروپاشي دولت كمونيستي و پيش آمدن شرايط جديد، خلاء هاي پنهان شده در درون سيستم به ناگاه حزب را شديداً دچار مشكل ساخت. همين خلاء هاي عمده بود كه در سالهاي اوليه پيروزي مجاهدين، رهبري حزب را عليرغم مخالفت هاي دروني، به سمت ياري جستن از نيروهاي تحصيلكرده و مسلكي كه عمدتاً از كمونيست هاي سابق بودند، سوق داد.<BR>اولين چالشهاي عمده و پيش بيني نشده كه برآيند ضعفهاي ساختاري بود، بعد از پيروزي مجاهدين در كابل تبارز پيدا كرد. در شرايطي كه حزب از يك طرف از كمبود افراد تحصيلكرده و مسلكي رنج مي برد و از ديگر طرف به رويارويي مسلحانه كشيده شده بود، احمدشاه مسعود با بهره برداري از همين خلاء ساختاري موفق گرديد تعدادي از سران آن را رودرروي مركزيت حزب قرار دهد. حزب وحدت و به تبع آن هزاره ها بهاي سنگيني را از اين دوپارچگي متحمل شدند كه آخرين پرده آن با از دست رفتن كابل و نابودي و پراكندگي مركزيت حزب تكميل گرديد. درطول سه سال جنگ شديد مسلحانه تنها پشتيباني كم سابقه هزاره ها بود كه دوام حزب را در مقابل رقباي قدرتمندش تضمين كرده بود.<BR>شكست طالبان در دومين حمله به مزار شريف، حزب وحدت را به يكي از بازيگران عمده عرصه سياسي افغانستان تبديل كرد. همزمان با آن مركزيت حزب در باميان يكي از دوره هاي مقتدرانه اش را تجربه مي كرد. اما در اين مقطع نيز ضعف هاي تشكيلاتي و مديريتي به گونه هاي ديگر تبارز مي يافت. از يك طرف، حزب در بهره برداري از تسلط تقريباً كاملش بر مزار شريف بسيار ناموفق عمل كرد و از ديگر طرف، مركزيت حزب در باميان به هيچوجه قادر به اداره و كنترل و نظم بخشي نيروهايش در ساحه هزاره جات نبود. راه هاي مواصلاتي به عنوان مناطق نفود بين قوماندان هاي محلي تقسيم شده بود و زورگيري و چپاول، تردد وسايل نقليه و شريان اقتصادي مردم را به مخاطره افكنده بود. مركزيت سياسي حزب تنها با صرف پولهاي كلان بين افراد با نفوذ و قوماندان هاي قدرتمند اداره مي شد و تشريفات بي مورد و دسته بندي هاي دروني و فساد مالي بين سران حزب تا پشت دروازه هاي دبير كل حزب رخنه كرده بود. حزب پويايي اش را به عنوان يك سازمان سياسي- نظامي كاملاً از دست داده بود و در چنين شرايطي در مقابل موج سوم حمله طالبان به مزار شريف و باميان كه منجر به تسلط شان بر هزاره جات گرديد، به سادگي و بطور كامل فروپاشيد.<BR>2- بن بست تئوريك و از دست دادن پتانسيل بازسازي تشكيلاتي<BR>حزب وحدت هيچگاه بطور كامل از ضربه آخرين شكست در مزار شريف و باميان در مقابل طالبان كمر راست نكرد. اين شكست تنها به معناي يك شكست نظامي نبود. اگر در شكست غرب كابل تبارز جلوه هاي حماسي پيرامون شهادت استاد عبدالعلي مزاري بر خلاء هاي تشكيلاتي حزب سرپوش گذاشت، شكست مزار و باميان نزد هزاره ها به عنوان برآيند مطلق نارسايي و بي كفايتي سران حزب تعبير گرديد. پس از اين شكست شكننده و در شرايطي كه طالبان بر نودوپنج فيصد از خاك افغانستان- و از جمله هزاره جات – تسلط يافته بود، سران حزب وحدت تنها به عنوان اعضاي بسيار كم اهميت جبهه متحد در تخار حضور فيزيكي شان را حفظ كرده بودند. در چنين شرايطي تنها حادثه يازده سپتامبر و به دنبال آن اجلاس بن و روي كار آمدن دولت موقت بود كه يك بار ديگر اين حزب را به عنوان نماينده اصلي هزاره ها مطرح ساخت. اما به رغم اينكه اين نقش مورد تأييد ساير گروه ها قرار گرفته بود، هنگام تقسيم پست هاي كليدي در اجلاس بن بسيار كم اهميت تر از سالهاي اول پيروزي مجاهدين ظاهر شد. از پنج پست وزارت سهم هزاره ها تنها يك وزارتخانه عملاً به حزب وحدت تعلق گرفت و برعكس، دو وزارتخانه از اين پنج وزارتخانه را افرادي به نمايندگي از هزاره ها اشغال كردند كه اكنون پس از گذشت بيش از يك سال به خوبي آشكار گرديده است كه نماينده منافع هر قوم و جرياني مي تواند باشد، جز هزاره ها!<BR>با موجود بودن چنين نارسايي هايي، ضرورت بازسازي آسيبهاي وارده بر ساختار تشكيلاتي و نوسازي بافتهاي فرسوده مطابق با شرايط جديد مي بايست در اولويت كاري سران حزب وحدت قرار مي گرفت. اما ديده شد كه در عرض يك سال گذشته و بخصوص بعد از لوي جرگه اضطراري حضور و نقش حزب در سلسله مراتب قدرت و نيز در بين هزاره ها بسيار كم اهميت تر از قبل شده است. جلوه هايي از اين كاهش اهميت را مي توان در پيوستن تعدادي از فرماندهان و افراد با نفوذ حزب وحدت به حزب تازه تأسيس نهضت ملي و محدود ماندن سهمش از پست هاي كابينه به يك وزارتخانه به خوبي مشاهده كرد.<BR>با در نظرداشت شرايط موجود، حزب وحدت به دو دليل عمده قادر به بازسازي و نوسازي بافت تشكيلاتي خود نمي باشد:<BR>الف) نداشتن پتانسيل لازم براي بازسازي و نوسازي تشكيلاتي- حزب وحدت از ابتداي تأسيسش بر سه ركن عمده استوار بوده است. اين سه ركن عبارتند از شوراي مركزي، شوراي عالي نظارت و شوراهاي ولايتي. شوراهاي ولايتي از همان ابتدا نقش تعيين كننده اي در تصميمات حزب نداشتند. نقش نظارتي شوراي عالي نظارت نيز باعث مي شد نتواند بطور عملي در اتخاذ تصميمات حزب دخالت كند. آنچه كه در عمل حزب را اداره مي كرد، رهبري حزب بوده كه مشروعيتش را از شوراي مركزي حزب دريافت مي كرده است. بنابراين هرچند كه نقش شوراي مركزي تنها به مشروعيت بخشي تصميمات رهبر حزب محدود مي شد، اما تنها منفذ اطميناني بود كه براي بن بست هاي سياسي راه برون رفت مناسب به حساب مي آمد. به بيان ديگر، شوراي مركزي حزب تنها پتانسيل موجود براي نوسازي محسوب مي شود.<BR>شكست حزب وحدت در باميان به معناي واقعي مركزيت حزب را از هم پاشاند. اين از هم پاشيدگي به حدي سنگين بود كه بعد از گذشت نزديك به چهار سال و حتي بعد از سقوط طالبان، هنوز حزب موفق به سازماندهي مجدد آن نشده است. شوراي عالي نظارت حزب عملاً وجود خارجي ندارد و شوراي مركزي هم تقليل يافته است به چند نفر عضوي كه ظاهراً قرار است بطور مادام العمر اين مسئوليت را به عهده داشته باشند و با دريافت پولهاي كلان به نقش رهبري مهر مشروعيت بزنند.<BR>فروپاشي تشكيلاتي و اقتدار مركزيت حزب به نوبه خود باعث بروز نارسايي ديگري در كادر درجه اول حزب شده است. به اين معنا كه پس از سقوط طالبان هنگاميكه چارچوب حزب نتوانست پاسخگوي مناسبي براي بدست آوردن پست و مقام دولتي براي اعضاي درجه دوم حزب باشد، بسياري از اين افراد دچار وحشتزدگي بي منصب ماندن شده و در نتيجه هركدام در جستجوي كانالهاي ديگري براي بدست آوردن پست و مقام برآمده اند. شايد همين وحشتزدگي باعث شده است كه سران حزب، بدست آوردن حقوق هزاره ها را صرفا خلاصه شده در اين بدانند كه خود شان منصبي بدست آورند و در طول يك سال گذشته با اين استدلال كه «حالا شما دولت داريد»، از حل مشكلات مردمي كه معضلات شان به دليل وجود تنگ نظري هاي قومي در ديگر وزارتخانه ها حل نمي شوند و به ناچار به نمايندگان سياسي خودشان مراجعه مي كنند، از زير بار حل مشكلات شان شانه خالي نمايند.<BR>ب) بن بست تئوريك – اصولا حزب وحدت در طول حيات سياسي اش داراي يك تئوري سازمان يافته حزبي كه حركتهايش آگاهانه بر مبناي آن جهت داده شود، نبوده است. اين حزب بيش از آنكه بر روند تحولات سياسي تأثيرگذار باشد، مفعول و متأثر از شرايط و روند تحولات بوده است.<BR>در يك طبقه بندي كلي، حزب وحدت در شمار احزاب سنتي و اسلامگرايي قرار مي گيرد كه در سراسر جهان اسلام خواستار استقرار حكومتهاي اسلامي هستند. متأثر از چنين مفكوره اي، تا قبل از پيروزي مجاهدين كه هنوز تب وتاب جهاد عليه حكومت كمونيستي به پايان نرسيده بود، اسلامگرايي و استقرار يك نظام كاملاً اسلامي در افغانستان مبناي اصلي تئوريك اين حزب را تشكيل مي داد. بعد از پيروزي مجاهدين هنگاميكه استقرار نظام اسلامي با چالشهاي نزاع هاي قومي مواجه گرديد، ناخواسته و بر اثر فشارهاي محيطي، حق خواهي هزاره ها به هدف اصلي حزب تبديل گرديد. حزب در بهره برداري از اين تئوري كه يك خواسته ديرينه و تاريخي هزاره ها به حساب مي آيد، بسيار موفق عمل كرد و با پرورش آن نه تنها احزاب رقيبش را در داخل جامعه هزاره از ميدان خارج كرد، بلكه در گرماگرم درگيريهاي مسلحانه با حزب جمعيت و سپس طالبان از آن به عنوان عامل اصلي تضمين بقاي سياسي اش استفاده كرد.<BR>بعد از فروپاشي طالبان و روي كار آمدن دولت جديد با دخالت مستقيم آمريكا، در شرايطي كه بنيادهاي تئوري اسلامگرايي تمام احزاب جهادي متزلزل شده است، حزب وحدت نيز در عرصه سياسي افغانستان بسيار ضعيف تر از سالهاي اوليه پيروزي مجاهدين ظاهر شده است. اين امر به معناي آن است كه ديگر اين حزب عملاً ظرفيت پرورش و زنده نگهداشتن تئوري حق خواهي و مشاركت طلبي سياسي هزاره ها را از دست داده است. در عرض يك سال گذشته بسياري از افرادي كه مشكلات شان به خاطر ديدگاه قومي حاكم بر نهادهاي دولتي در ديگر وزارتخانه ها حل نشده و به ناچار به مسؤولين حزب مراجعه كرده اند، با اين جواب سران حزب مواجه گرديده اند كه «شما ديگر دولت داريد و حزب هيچگونه مسؤوليتي در قبال مشكلات تان ندارد». اين نكته بيشتر از هر چيز ديگري گوياي اين واقعيت است كه حزب در حوزه تئوري حق خواهي هزاره ها نيز با بن بست مواجه گرديده است.<BR>3- توقف چرخش نخبگان<BR>معمولاً تئوري «چرخش نخبگان» در تحليل علل فروپاشي حكومتها و بروز انقلابها كاربرد دارد. بر مبناي اين تحليل، ناپايداري حكومتهاي اقتدارگرا و توتاليتر در كشورهاي جهان سوم چنين تبيين مي شود كه در اين حكومتها پستهاي بالاي حكومتي در يك مدت زمان طولاني در اختيار افراد معيني شامل طبقه حاكم قرار دارد. در اين نوع حكومتها به دليل بسته بودن بافت ساختار قدرت، افراد ديگري خارج از مجموعه طبقه حاكم نمي توانند به آساني به پستهاي بالاي حكومتي دست پيدا كنند. اين افراد كه عموماً شامل روشنفكران و تحصيلكردگان يا همان نخبگان سياسي جامعه مي شوند، وقتي راه ورود شان را در ساختار قدرت مسدود مي يابند، دست به سازماندهي تشكيلات سياسي جديد به منظور سرنگوني حكومت مي زنند كه بسياري از انقلابها محصول نارضايتي همين نخبگان سياسي هستند. در صورتي كه ساختار قدرت باز باشد، افرادي كه اهرمهاي قدرت را در اختيار دارند، پس از طي يك دوره معين بصورت مسالمت آميز از سيستم خارج مي شوند و نخبگان جديد سياسي جامعه معمولاً فرصت مي يابند از كانالهايي مانند انتخابات عمومي وارد سيستم شوند. به اين جابجايي مسالمت آميز چرخش نخبگان گفته مي شود. چرخش نخبگان در جلوگيري از بروز انسدادهاي سياسي و انقلابهاي خشونت آميز نقش مهمي به عهده دارد.<BR>صاحبنظران علم سياست چارچوب تحليلي چرخش نخبگان را در يك مقياس كوچكتر در تبيين علل و عوامل پايداري و پويايي احزاب سياسي در كشورهاي توسعه يافته و برعكس، ناپايداري و ناكارآمدي اينگونه احزاب در كشورهاي جهان سوم نيز صادق مي دانند. بر مبناي اين تحليل علل پايداري احزاب سياسي در كشورهاي داراي نظام دموكراتيك، و ناپايداري احزاب در كشورهاي توسعه نيافته، وجود چرخش نخبگان در بافت تشكيلاتي احزاب كشورهاي دسته اول و عدم چرخش نخبگان در بافت تشكيلاتي كشورهاي دسته دوم مي باشد. به اين معني كه احزاب در كشورهاي توسعه يافته بطور معمول داراي يك رهبر و كادر رهبري دايمي نمي باشند، بلكه رهبر يا رهبران حزب بعد از يك دوره معين جاي شان را به افراد نسل بعدي و جوانتر حزب واگذار مي كنند. روشن ترين كارويژه مثبت چرخش نخبگان در سطح احزاب كشورهاي توسعه يافته را در كم بودن احزاب سياسي در اين كشورها مي توان مشاهده كرد. در حاليكه در كشورهاي جهان سوم بدليل اينكه احزاب سياسي كارويژه هاي كامل يك حزب را دارا نمي باشند، شاهد تعدد بيمارگونه آنها هستيم.<BR>هرچند كه احزاب سياسي فعلي افغانستان فاقد معيارهاي لازم در تعريف يك حزب سياسي كامل هستند، اما كاربرد چارچوب تحليلي چرخش نخبگان در مورد اين احزاب نيز صادق مي باشد. حزب وحدت يكي از اين احزاب متعدد است كه حدود يازده سال از عمرش مي گذرد. اين حزب در ابتدا توسط سران هفت حزب از احزاب هشتگانه هزاره ها پايه ريزي گرديد. وجود مجموعه اي از اهداف و راهكارهاي متفاوت در بطن اين حزب باعث شده است چوكات آن عملاً به يك بافت نفوذ ناپذير تبديل شود. بر همين مبنا حزب وحدت از ابتداي تأسيسش تا كنون دو رهبر را تجربه كرده است (مزاري و خليلي). اضافه بر پست رهبري، افراد ساير پستهاي درجه اول حزبي نيز در عرض ده سال گذشته بدون تغيير باقي مانده است. حزب نسبت به ورود افراد روشنفكر و تحصيلكرده به نحوي عجيبي نفوذناپذير عمل كرده است. بطوري كه هيچ فرد تحصيلكرده اي در سلسله مراتب حزبي پست درجه اول و يا حتي درجه دوم را در اختيار ندارد. در مواردي، حتي ديده شده است كه حزب در مقابل ورود چنين افرادي عمداً مانع ايجاد كرده است. به تعبير ديگر، سيستم تشكيلاتي حزب وحدت در قبال چرخش نخبگان بسيار بسته و ناموفق عمل كرده است.<BR>عدم چرخش نخبگان در سيستم حزب در دو مورد مشخص تأثير مخربش را بر روند توسعه حزب و به تبع آن بر سرنوشت هزاره ها آشكار ساخته است. در ابتدا قبل از اينكه پيامدهاي اين نقص تشكيلاتي به روشنفكران و تحصيلكردگان سرايت كند، در داخل كادر تشكيلاتي حزب تبارز يافت. جدايي محمد اكبري و شكل گيري جناح ديگر حزب وحدت را در سالهاي اول پيروزي مجاهدين و جدايي ضمني قربانعلي عرفاني را در حال حاضر، مي توان تنها در چارچوب اين نظريه تحليل كرد. در مورد دوم، باز هم در ابتداي پيروزي مجاهدين هنگاميكه حزب شديداً به افراد مسلكي و تحصيلكرده نياز داشت، ورود تنها چند نفر از اينگونه افراد مركزيت حزب را شديداً دچار اختلاف و تكانهاي شديد ساخت. به رغم اختلاف نظر بين كادر مركزي حزب بر سر ورود اين افراد، آنها به ناچار به عنوان نمايدگان حزب براي احراز پستهاي دولتي معرفي گرديدند و اين موضوع پيش از همه چيز نشاندهنده اين بود كه حزب از اين حيث تا چه اندازه دچار فقر است.<BR>*<BR>بر مبناي آنچه گفته شد، در حال حاضر حزب وحدت چه به لحاظ ساختاري و عملي و چه به لحاظ تئوري، عملاً كاركردهاي مفيدش را به عنوان يك حزب سياسي پويا از دست داده است. اين حزب، ماهيتاً حزب زمان جنگ است و در نتيجه از يك طرف فاقد ساختار محكم حزبي بر مبناي مقررات و نظم حزبي مي باشد و از ديگر طرف، بدليل پوسيدگي و فرسودگي ساختاري توان و قابليت انطباق خود را با شرايط افغانستانِ بعد از جنگ از دست داده است. برآيند مستقيم اين وضعيت منجر به اين شده است كه نقش هزاره ها در ساختار قدرت به يك نيروي درجه چندم تنزل پيدا كند. اين امر عاملي است كه نخبگان سياسي، روشنفكران و تحصيلكردگان هزاره را به سمت جستجو و شكل دهي يك آلترناتيو جديد كه بتواند پاسخگوي نيازهاي نوين هزاره ها باشد هدايت خواهد كرد. شكل گيري اين آلترناتيو با ميزان مشاركت آينده هزاره ها در ساختار قدرت ارتباط مستقيم دارد و بر همين مبنا حتي در صورتي كه حزب وحدت موفق به بازسازي تشكيلاتي اش هم شود، باز هم يك ضرورت اجتناب ناپذير است. فريد خروش
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 19:47  توسط علي اصغري  | 

سلام به همه دوستان عزيزم ..
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 17:4  توسط علي اصغري  | 

هفته نامه اکونوميست، چاپ لندن، در تازه ترين شماره خود (جمعه 21 اکتبر)، مقاله ای به چاپ رسانده است با عنوان: "دمکراسی چند حزبی" که در آن به انتخابات افغانستان و وضعيت پارلمان آينده اين کشور پرداخته است.

انتخابات پارلمانی افغانستان روز 18 سپتامبر برگزار شد، اما هنوز نتايج نهايی اين انتخابات بطور رسمی انتشار نيافته است.

به نوشته اکونوميست، در نتايج انتخابات که در مراحل پايانی آن قرار دارد، نشانه هايی از يک "انقلاب آرام" اگرچه "ناهمگون" وجود دارد.

ولايت ننگرهار در شرق افغانستان بهترين مثال برای اين ادعا است.


قدرت زنان
يک کانديد زن درهرات
زنان با تکيه بر قدرت خود در تقريبا 13 ولايت از 34 ولايت افغانستان تعدادی از کرسيهای پارلمانی را بخود اختصاص داده اند

اکونوميست
در صدر جدول انتخاباتی در اين حوزه، همانند بسياری ديگر از مناطق کشور، يک "تفنگسالار تمام عيار" قرار دارد که گفته می شود که با قاچاقچيان مواد مخدر در ارتباط است و سابقه حقوق بشر وی نيز روشن نيست.

حضرت علی، که فرمانده پليس ننگرهار بود، توانسته است با تکيه بر جايگاه قومی و قبيله ای خود و پولهای زيادی که خرج کرده است، 2000 رای از نزديکترين نامزد خود ببيشتر کسب کند.

شايد آنچه مايه شگفتی است شکست افرادیست که در اين ولايت از جايگاه خاصی برخوردار هستند.

خانواده حاجی قدير، که قبل از کشته شدنش معاون رئيس جمهور افغانستان بود، بيش از يک دهه است که ننگرهار را بين خود تقسيم کرده اند. اما با اين وجود، حاميان آنها در ولايت رای نياورده اند و بجای آنها عده ای که دارای سابقه خوب محلی و مورد احترام هستند، رای آورده اند.

نتيجه انتقادهای بشردوست
رمضان بشردوست
در کابل، رمضان بشردوست پس از محقق و قانونی، نفر سوم است، حمله او به مجاهدين و انتقاد اشکار وی از سازمانهای غير دولتی و فساد و ريخت و پاشهای آنان برای رای دهندگان جذاب بوده است

اکونوميست
عليرغم اظهارات قبل از انتخابات که زنان در حوزه هايی که کرسيهايی پارلمانی برای زنان در پارلمان تخصيص داده شده، رای خواهند آورد جايگاه سوم در ننگرهار متعلق به يک زن است.

او يکی از مهاجران افغان است که اخيرا به کشورش بازگشته است.

زنان با تکيه بر قدرت خود در تقريبا 13 ولايت از 34 ولايت افغانستان تعدادی از کرسيهای پارلمانی را بخود اختصاص داده اند.

البته در سراسر کشور اينگونه نيست.

در بسياری از ولايت، افراد پرقدرت محلی با تهديد و يا قول حمايت، توانسته اند رای بياورند.

اما در عين حال، عده کمی هم توانسته اند با تکيه بر تبليغاتی منسجم برای ايحاد تغييرات، رای بياورند.

در کابل، رمضان بشر دوست وزير سابق برنامه ريزی (پلان)، پس از محمد محقق و يونس قانونی، نفر سوم شده است.

حمله آقای بشر دوست به مجاهدين و انتقاد آشکار وی از سازمانهای غيردولتی و فساد و ريخت و پاشهای آنان، برای رای دهندگان جذاب بوده است.


رای متفاوت در هرات
تبليغات انتخابات در شهر هرات
در هرات برای مثال يک زن جذاب به نام فوزيه گيلانی که مربی بدن سازی زنان است، رای اول را آورده است

اکونوميست
ملالی جويا که در زمان لويه جرگه قانون اساسی افغانستان مجاهدين را "جنايتکار" خواند، بطور کل در ولايت فراه نفر سوم شده است.

البته بايد گفت که برخی از نتايج نيز کمی عجيب و غريب است.

در هرات برای مثال يک زن جذاب به نام فوزيه گيلانی که مربی بدن سازی زنان است، رای اول را آورده است.

خانم گيلانی بدون سابقه سياسی توانسته است يک نامزد بنيادگرا را که از حاميان اسماعيل خان، والی سابق هرات است، پشت سر گذارد.

بر اساس نتايج اوليه آراء کمی بيش از يک سوم اعضای پارلمان از حاميان گروههای مخالف، و کمی کمتر از يک سود ديگر حاميان دولت و يک سوم هم بدون تعلق خاص سياسی هستند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 1:41  توسط علي اصغري  |